خدا کند لااقل کسی روزی مرا از گریه کردن منزجر نکند

یک بار، هفت سال پیش، یکی را که داشت سر یک موضوع کاملا بی‌اهمیت گریه می‌کرد بغل کردم. عضلاتش منقبض شده بود و می‌لرزید. تنش و اضطراب او زیر پوستم رفت و احساس انزجار کردم. از همان روز از اینکه بخواهم در آغوش کسی اشک بریزم بیزار شدم.

یک روز، چهار سال پیش، سر یک موضوع کاملا بی‌اهمیت یکی را رنجاندم. صدای ترک برداشتن قلبش آن‌قدر بلند بود که بی‌اغراق، به گوش شنیدمش. توی دلم خالی شد. آن‌قدر دردناک بود که می‌توانستم همان لحظه بمیرم.

این روزها سر یک موضوع بااهمیت، یک پرده اشک دائم نشسته پشت پلک‌هام. دلم می‌خواهد سر بگذارم روی شانه‌ی مادرم و یک دل، سیر گریه کنم. اما می‌دانم که این کار دلش را خواهد شکست. و من دیگر نه آدمی‌ام که بتواند توی آغوش گریه کند، نه آدمی که تاب دل شکستن داشته باشد.

 

/ 0 نظر / 63 بازدید

Whoops, looks like something went wrong.