روایتی از یک خیابان‌گردی- سه: من؟

از این­‌جا که ایستاده­‌ام پشت سرم یک ستون است و پشت آن یک اتاق سه دری. اتاقِ خانم، ماه‌نساء. پاورچین وارد می­‌شوم، هرچند که او نمی­‌بیندم ولی این­طوری را خوش‌تر دارم. مثل قهرمانِ زنِ تمام قصه­‌ها باید زیبا باشد؛ هست. با چشم­‌های کشیده­‌ی سیاه و صورت ظریف گندم­‌گون. موهای بی­‌حالت تیره­‌اش را با بی­‌قیدی رها کرده روی شانه­‌ها. بینی کوچکش مغرور است و لب­‌ها... باشد برای بعد. بیش از بیست سال نباید داشته باشد. بی‌حال یله شده روی متکا و فرو رفته در فکر چیزی که چندان خوشایند نیست انگار.

نمی­‌دانم چرا چند روزی است که پاک رفتارش عوض شده. روزها بی­‌خداحافظی اتاق را ترک می­‌کند و شب­‌ها بود و نبودش یکی است، وقتی تا این حد سرد است. پیش­‌ترها نگاهش آدم را آتش می­‌زد. نکند قضیه بچه باشد؟ من که هیچ­‌وقت حرفی نداشته­‌ام، خودش همیشه می­‌گوید که هنوز زود است، که اگر بچه بیاید تو را مدام به خود مشغول می­‌کند و از من غافل می­‌شوی، و چیزهای دیگر که نمی­‌گوید و می­‌دانم. و می­‌گوید که فرزندان لیلاخاتون هنوز کوچک­‌اند، و بچه­‌ای که مادر بالای سرش نیست مراقبت بیشتر می­‌خواهد. که تو فعلا حواست به این دوتا بچه باشد تا از آب و گل در بیایند، بعدا می­‌توانیم به فکر فرزند دیگری هم باشیم. اصلا شاید ربطی به من نداشته باشد، شاید در کارهایش گره و گیری پیدا شده که این چند روز دل و دماغ ندارد. از کارها و مشکلاتش که هیچ­‌وقت با من حرفی نمی­زند. می­‌گویم، اما خاتون که بود همه­‌چیز را با او در میان می­‌گذاشتی، من هم می­‌خواهم سنگ صبورت باشم. می­‌گوید نمی­‌خواهم ظرافت طبعت زیر فشار گرفتاری‌های مردانه تباه شود. این مشغله­‌ها دلت را تنگ می­‌کند. همین که شب­‌ها تو را که شاد و سرزنده می­‌بینم غصه­‌ی روزها از یادم می­رود. پس این روزها چه شده که این­قدر دور شده از من؟ هرچه هم می­‌پرسم جوابی نمی­‌دهد. می­‌گوید من که چیزیم نیست، خیلی هم خوبم.

از جا بلند می­‌شود. خودش را در آینه­‌ی قدّیِ اتاق ورنداز می­کند، نیم‌دوری می­‌زند و یک لبخند نازک می­‌نشیند روی لب­‌هایش. سورمه­‌دان و آینه­‌ی کوچک پایه­‌داری را از روی طاق­چه برمی­‌دارد و برمی‌گردد. می‌نشیند و به پشتی تکیه می­‌زند. آینه را به دست راست می­‌گیرد و با دست چپ، با وسواسی که خاص زنان زیباست، شروع می­کند به سورمه کردن چشم چپ. می­‌روم و کنارش می­‌نشینم، سرم را به دیوار تکیه می­‌دهم و قدری به راست خم می­کنم؛ جوری که از توی آینه قرص صورتش را ببینم. اگر حضورم خیالی نبود، او هم باید مرا می­‌دید از همین زاویه. شروع می­کند بلند بلند فکر کردن. یا نمی­‌دانم، شاید هم دارد برای من تعریف می­‌کند.

خاتون... زن عجیبی بود. انگار یک جور حریم شیشه­‌ایِ نفوذ­ناپذیر دورش کشیده باشند. دختر که بود مادرش او را لیلا صدا می­‌زد. از سکینه­‌بیگم شنیدم اوایل که به خانه­‌ی محمدمهدی خان آمده بود همه به او لیلاخاتون می­گفتند الا خودِ خان. که خاتون صدایش می­‌کرد و کم­کم ورد زبان اهل خانه شد. هیچ­‌وقت ندیدم خان زنی را به قدر او احترام کند. زیبا بود و درشت استخوان­‌تر از من، ولی محمدمهدی همیشه به‌ام می­گوید که زنی به زیبایی تو ندیده­‌ام. آن روزهایی که تازه عروس محمدمهدی شده بودم علی‌محمد سه ساله بود و هنوز نرگس‌خاتون را بار نداشت. چند ساله بود؟ بیست و شش؟ با آن چشم‌های قهوه‌ای و پوستی که به سبزه می­زد. با انحنای لطیف روی بینی­ کشیده‌اش که با خمیدگی خفیف شانه­‌ها و کتف، از پهلو یک فروتنی ذاتی را به بیننده القا می­‌کرد، یا نمی­‌دانم، شاید هم حس تسلیم و تمکین را. لب­ها و گونه­‌اش –خصوصا وقتی می‌خندید- شادی و شیطنت کودکانه داشت و چشم­‌هایش عصیان­‌گر بود و همیشه غرق یک فکر محال انگار، یا شاید هم یک غم جان‌کاه. هیچ­‌وقت نتوانستم این مجموعه­‌ی متناقض را یک­‌جا نگاه کنم. مثل یک مسئله­‌ی لاینحل بود برایم. گیرم که زیاد هم عجیب نیست، بالاخره ده سالی ازم بزرگ­تر بود.

از چشم چپ فارغ می­‌شود و آینه را قدری جابه­‌جا می­‌کند، طوری که یک تکه از نیمه­‌ی راست صورتش را دیگر نمی­‌بینم. سرم را جابه­‌جا نمی­‌کنم. ساکت می­‌شود. یا شاید هم از زمزمه خسته شده دارد توی دلش ادامه می‌دهد.

گفته‌بودم حالا که خاتون رفته بگذار من محرم اسرارت باشم. همان‌طور که موهایم را نوازش می­‌کرد گفته‌بود، چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی. و زیر لب طوری که انگار با خودش باشد ادامه داده­‌بود طبع زنانه زیر بعضی بارها تباه می­‌شود، خاتون مَرد بود. و این جمله­‌ی آخر را آن‌قدر آهسته گفته­‌بود که شک دارم خودش هم شنیده­‌باشد. چقدر از آن روز گذشته؟ تابستان چهار سال قبل بود؟ همان سال که بهارش آمدنِ نرگس‌خاتون با رفتن مادرش هم­‌زمان شد. یک ماه بعد از اولین سالگرد ازدواج من و محمدمهدی خان. اردی­بهشت چهارسال پیش بود که خاتون رفت و درختان چه شکوفه باران بودند آن سال. گفته بود اگر دختر شد نامش را نرگس بگذارید، اگر پسر شد هرچه خان خواست. حالا دخترک چشم­‌های مادرش را وام دارد. و انگار دائم در کشاکش حل همان مسئله­‌ی بغرنج است که او بود. و دست­‌های او را، که در سوزِ سرما هم همیشه گرم است. گاهی می­‌آید دست­‌های مرا در دست­‌هایش می­‌گیرد، می­‌گوید بگذار برایت گرمشان کنم مامان، تو دست­‌هایت همیشه سرد است.

گفته­‌بودم وقتی می­‌خندی انگار که کودکی در صورتت شادی می­کند اما وقتی به حال خود باشی، یا وقتی جدی توی صورت آدم نگاه می­‌کنی، نگاهت در گیرودار یک مسئله غرق است انگار. نشسته بودیم روی لبه­‌ی کنار حوض. گفت: «من؟» با لحن کش­‌دار و غریبی که تا آن روز نشنیده­‌بودم. اوه، حالا یادم آمد، چند ماه پیش که علی‌محمد وسط چله­‌ی تابستان دو شبانه روز تب و لرز داشت و هرچه پاشویه می­‌کردیم افاقه نمی­‌کرد، شب دوم که حالش کمی بهتر شد گفتم بیا مثل شب­‌های دیگر دعا بخوانیم، من از خدا می‌خواهم تو را زودتر خوب کند مرد کوچکم. و او انگار از تمام جمله­‌ام تنها همین یک کلمه را شنیده­‌باشد، و انگار که برای اولین بار آن را شنیده­‌باشد، پرسیده بود: «خدا؟» با همان لحن کش­‌دار و غریب که به نظرم خیلی آشنا آمده بود، آن روز هرچه فکر کردم یادم نیامد قبلا کِی، کجا شنیده­‌ام­‌اش. مکث کرده­‌بود و از کنار حوض پا شده­‌بود. چند قدم رفت و برگشت و انگار که ناگهان خبر مصیبتی را شنیده­‌باشد همان­‌جا نشست. نه، فروریخت انگار. گفت: «آه، من...» تمام چین­‌های صورتش را غم پر کرده­‌بود. باز مکثی کرد. دستش را گذاشت روی دستم و قدری فشرد. به صورتم نگاه کرد و شاد و کودکانه خندید، طوری که ردیف دندان­‌هایش پیدا شد؛ این­‌جور وقت­‌ها طفلِ دهان و گونه­‌ها حواسم را پاک از چشم­‌ها پرت می­‌کرد. گفت می­‌دانم این یکی را خوش­‌تر داری و باز خندید. گفت لب­‌های لجوجی داری تو، طغیان‌گر و تسلیم­‌ناپذیر. کی می‌داند؟ شاید این که من به اندیشه می‌جویم تو به غریزه می­‌دانی.

آفتاب چشم­‌هایم را می­‌زند و پوست صورتم گزگز می‌کند. دستم را سایه­‌بان چشم­‌ها می‌کنم و یک نگاه پایانی به عمارت می‌اندازم. بعد از این­‌همه سال بی­‌توجهی پاک از دست رفته‌است. این چندساله­‌ی اخیر هم که حکم حلبی­‌آباد شهر را پیدا کرده؛ مسکن پابرهنه‌گان. حالا بعد از هفتاد هشتاد سال دارد بازسازی می­‌شود. باغچه­‌کاری­‌اش که هیچ به مازِ عمارت اصلی نمی­‌برد، تا بقیه ساختمان چه شود...

/ 3 نظر / 80 بازدید
:)

:)

سمیه

دقت کردی وبلاگت با این فقط در یک f فرق داره و منو به اشتباه انداختی؟رفتم واسه دختر مردم کلی کامنت گذاشتم دختر. جواب این مردم آزاری رو کی می خواد بده؟ http://rezvan.persianblog.ir/

مهدیه

در جدال با خاموشی دوباره مغلوب شدی که چیزی نمینویسی یا چی؟؟ =)

Whoops, looks like something went wrong.