روایتی از یک سفر- دو

یک توده‌ی ابر تیره به‌مان نزدیک می‌شود، هواپیما شروع می‌کند به تکان‌تکان‌های کوچکِ زیاد. توده طوری می‌بلعدمان که هیچ‌چیز دیده نمی‌شود و تکان‌ها زیاد و زیادتر می‌شود. سرم دارد می‌افتد به دوَران که هواپیما می‌ایستد. می‌ایستد؟! مهمان‌دارها در پستو جمع شده‌ و پرده را کشیده‌اند. چند دقیقه می‌گذرد تا یکی‌یکی بیرون می‌آیند و آن روبه‌رو می‌ایستند. سرمهمان‌دار لب باز می‌کند و یک جمله می‌گوید: باید پیاده شویم! پیاده شویم؟؟؟!! وسط آسمان؟ این را مسافران می‌گویند، بعضی بلند، بعضی توی دلشان. اعتراض و مشاجره بی‌فایده است. درب جلویی را باز می‌کنند و ماهایی که صندلی‌های جلویی هستیم باید اولین نفراتی باشیم که از قضیه خبردار می‌شوند. هنوز پیاده نشده از زور سرما تنم نیمه لمس می‌شود. پا که می‌گذارم توی سیاهی ابرها تا مچ فرو می‌رود. بالاخره پوشیدن این کفش اسپرت تابستانی با آن سوراخ های تهویه‌ی هوایش در سرمای زمستان کار دستم داد. پاهایم خواب می‌رود و همان‌جا بی‌حرکت می‌ایستم. مسافران یکی‌یکی و ترسان پیاده می‌شوند. چندتاییم؟ ششصد؟ هفتصد؟

چند دقیقه‌ای منتظر می‌مانیم تا سروکله‌ی یک موجود پیدا می‌شود که توصیفش را بلد نیستم اما برای دیدنش باید قدری سرم را بالا بگیرم. شروع به حرف زدن می‌کند، البته زبان خاصی ندارد ولی می‌فهمم چه می‌گوید. بقیه هم حالی‌شان می‌شود لابد؛ چون همه دارند با سکوت گوش می‌کنند. می‌گوید که این‌جا یک توده‌ی بزرگ ابرهای باران‌زاست که قرار است به زودی ببارد. و می‌دانی، ابری که می‌بارد تمام می‌شود. می‌گوید می‌خواهد ما را هم دعوت کند که با آن‌ها بباریم. منظورش این نیست که گریه کنیم، می‌گوید هرکدام‌مان یک قطره باران شویم و فرود بیاییم با بقیه‌ی قطرات. یک قطره‌ی واقعیِ باران. این‌ها را که می‌گوید سکوت می‌کند. پاهایم که هیچ، یخ زده‌اند؛ اما با شنیدن این دعوت، یک گردباد از هیجان راه می‌افتد در دست‌ها و سر و سینه‌ام. من؟ باران؟! چشمم می‌افتد به خانم میان‌سالی که در هواپیما کنارم نشسته بود. از ترس دارد از حال می‌رود انگار. انتظارش را داشتم؛ در هواپیما داشتم به این فکر می‌کردم که چطور وقت صبحانه دلش آمد که با آن دختر مهمان‌دار که در مقایسه با همکارانش به طور استثنائی خوش‌رو و مهربان بود بدخلقی کند که: "صبحونه باید گرم باشه، این چیه که آوُردی" و بعد هم با تندی بگوید: "اقلا یه لیوان آب بیار تا به زورِ اون لقمه‌ها رو فرو بدیم"، درحالی‌که آب‌میوه داده بودند. تعجب نمی‌کنم که از ایده‌ی باران شدن هیچ خوشش نیامده باشد و حتی بترسد. یک نگاه می‌اندازم به بقیه‌ی مسافرانِ دور و برم، بیشترشان ناخشنود، عصبانی یا ترسیده‌اند. از این که در این سرما پیاده‌شان کرده‌اند که چنین پیشنهاد ابلهانه‌ای را به‌شان بدهند سخت دلخورند، یا می‌ترسند که این –مثلا- دعوت مخمصه‌ای باشد که نتوانند از آن خلاص شوند. آن موجود-که از این‌جا اسمش را ابربان[1] می‌گذارم- ادامه می‌دهد: این، البته فقط یک دعوت است. هرکدام از شما که نخواسته باشد که بپذیرد می‌تواند دوباره سوار شود و به دنبال زندگی‌اش برود. مسافران یکی‌یکی سوار می‌شوند. بعضی قدری تردید می‌کنند و می‌روند. بعضی قدری تردید می‌کنند و می‌مانند. سرجمع بیست، سی نفر باقی می‌مانیم. خلبان و کمکش و دوتا از مهمان‌دارها هم هنوز سوار نشده‌اند. خلبان و کمکش هردو مایل به ماندن‌اند انگار، بین‌شان چند نگاه معنی‌دار رد و بدل می‌شود و کمک خلبان –که به نظر چند سالی مسن‌تر است- می‌گوید من مسافران را می‌رسانم. هواپیما می‌رود. ابربان نگاهی به ما که باقی مانده‌ایم می‌اندازد. می‌گوید چند دقیقه‌ای فرصت دارید فکر کنید و ببینید که از میان چهار گزینه‌ی کوه، کویر، روستا و شهر کدام یکی را برای فرود می‌خواهید انتخاب کنید.

چه موقعیت سختی! فکر می‌کنم. کوه خودش به اندازه‌ی کافی پاک هست و برف و باران هم کم نمی‌بیند. روستا هم از شهر پالوده‌تر است. این دوتا را بی‌خیال می‌شوم. می‌ماند کویر و شهر. شهر، کویر، کویر، شهر، شهر، کویر، کویر، شهر... شهر! وقت انتخاب تمام می‌شود. اکثرمان عازم شهریم. چند نفری می‌روند کوه یا روستا و تنها یک نفر راهی کویر است. پسر جوانی است که به نظر چند سالی از من کوچک‌تر می‌آید. ابربان می‌گوید این‌که دقیقاً کجا می‌خواهیم فرود بیاییم را حین فرود برگزینیم. می‌گوید باد هم قدری کمک‌مان می‌کند.

توی ابرها فرو می‌رویم. سردم می‌شود. سردم می‌شود و می‌لرزم. سردم می‌شود و پاک بی‌حس می‌شوم. یخ می‌زنم و رها می‌شوم از دست ابر، سقوط می‌کنم در هوا، جا می‌گیرم میان دست‌های پرتکانِ باد. سقوط می‌کنم و می‌بینم که از تمام آن‌چه بودم فقط یک نگاه به جا مانده، فشرده شده در قامت یک قطره‌ی باران. فرود می‌آیم و نگاه می‌کنم نقطه‌نقطه‌ی شهر را. ماشین‌ها و آدم‌ها را که می‌دوند تا برسند به سرِ کارهایشان. فرود می‌آیم و نگاه می‌کنم به دار و درخت‌هایی که شسته می‌شوند از غبار و دوده. نگاهم ثابت می‌شود روی یک تک درخت نیمه عریان، اما دل می‌کنم و باز به جست‌جو ادامه می‌دهم. چشمم می‌خورد به پیرمردی که با یک کودک چهار پنج ساله عرض خیابان را به سمت نانوایی طی می‌کند. نگاهم می‌ماند روی دست‌های چروکیده و چین‌های گردنش. می‌ماند و دیگر تکان نمی‌خورد. نگاهم می‌ماند روی پیرمرد که زیر گردن کودک را قلقلک می‌دهد و پر می‌شوم از صدای خنده‌ی بچه.

تاب می‌خورم توی هوا، دور می‌زنم و نرم‌نرم پایین می‌آیم تا روی صورتش. چین می‌اندازد به بینی‌اش. بدخلقی نکن دیگر پیرمرد، من این همه راه را تا تو آمده‌ام. سُر می‌خورم روی شیارهای صورتش و سرعت می‌گیرم وقتی می‌رسم به قوس گردنش. قلقلکش می‌شود و بی‌صدا می‌خندد. هرچند که صورتش را نمی‌بینم اما این را حس می‌کنم. دل‌خوش می‌شوم و سریع‌تر سر می‌خورم؛ جا خوش می‌کنم میان گودی گردنش. تکیه می‌زنم و به فکر فرو می‌روم. یکی از ما الان، جایی در میانه‌ی کویر، فرود باید آمده باشد. او حالش چطور است؟ چه دیده و غبار از چه رُفته؟ برای دانه‌ی نرسته‌ای امید جوانه زدن شده آیا؟ یا برای بوته‌ی نیم‌مُرده‌ای امیدِ حیاتِ دوباره؟ ته دلم به تجربه‌ای که باید کرده باشد غبطه می‌خورم. یا نمی‌دانم، شاید هم کمی حسودی‌ام می‌شود حتی. در این فکرهام که پیرمرد دست می‌آورد به گردنش و از فکر در می‌آوردم. به سرانگشت می‌گیردم تا خشک کند گردنش را. دستش را مشت می‌کند و باز، بازش می‌کند. دست کودک را می‌گیرد و کشیده می‌شوم به مماس دست‌هایشان. از گرمی دست‌هایشان بخار می‌شوم؛ پخش می‌شوم توی فضای میان دو دست، میان دوتن به فاصله‌ی دو نسل...


[1] Abrbaan

/ 9 نظر / 54 بازدید
ریان

وااااااااای دختر عجب تخیلی عالی بود

فاطمه

بعد از عرض مراتب عالی بودن :) منم فکر کردم اگه بودم میرفتم کویر. ولی با این چیزی که تو نوشتی ها، یکم وسوسه شدم بیام شهر. بعد تازه اگه جای دقیقش رو خودم میتونستم انتخاب کنم، مثل همین که تو پیرمرده رو انتخاب کردی، میتونم تصور کنم من چه انتخابی داشتم. تخیلم رو ساختی که در ادامه بیخوابی امشبم، بازم بیخواب شم!

فاطمه

شرمنده گیر بیخودی شاید باشه. ولی میدونی که از این گیرا ندم شبم روز نمیشه: قلقلک :)

:)

بعد از حدود 7-8 سال به اینجا سر زدن و دیدن اینکه می نویسی ...چه حس ...

هادي

عالي و خيال‌انگيز بود ريتم و ضرب پاراگراف چهارم خيلي خوب در‌اومده، خيلي خوب

بهار

دلم نیومد اولیشو که خوندم اینو نخونم!!! پس عالی بود :)

نجمه

خییییییلیی خوب بود :)

:)

یهو بلاگ خاک گرفته ام یادم افتاد ، و همین طور آدرسای داخلش و مرور کردن اونا :) نوشتن نه دیگه پیر شدیم :)) ولی تو بنویس و همچنان در جدال با خاموشی باش :)

:)

:)

Whoops, looks like something went wrong.