ابری نبود ولی آفتاب نداشت

به راننده گفتم نگه‌ دارد تا پیاده شوم. وسط خیابان ترمز کرد. اتوبوسی که از رو به رو، با سرعت زیادی خلاف می‌آمد، زد روی ترمز. صحنه آهسته شد، و اتوبوس نزدیک شد، خیلی نزدیک. کاپوت به کاپوت ماشین ما ایستاد، مماس. حتی شاید کمی هم به عقب هلمان داد. قلبم توی دهانم می‌زد، مبهوت نگاه کردم. ولی راننده و مسافران تاکسی، جوری با بی‌صبری نگاهم کردند که یعنی چرا پیاده نمی‌شوی پس؟ عجله کن، دیرمان شده، باید برویم به کارهایمان برسیم.

می‌روم آن سمت خیابان. باد می‌آید، غبار دارد. ابری نیست ولی آفتاب ندارد. می‌روم سمت خواربار فروشی. چه می‌خواستم بخرم؟ آها، خرما. مغازه‌دار می‌گوید که از سمنو و شیرینی‌های کنجدی‌اش تست کنم. می‌گوید مشتری می‌شوم حتما. سمنویش مثل عسل کش می‌آید و یک طعم خیلی عجیبِ خیلی خوب دارد. بین اینجا و میوه‌فروشی کنارش دیوار نیست. یعنی هست ولی نیمه باز است. میوه‌فروشی ترشی و خیارشور هم دارد. رادیو هم دارد. رادیویش نمایش می‌خواند.

نوشتم دلم برایت تنگ شده نازنین. شک کردم. فرستادم. بلافاصه نوشتم آخ، ببخشید، پیام را اشتباهی برای شما فرستادم. اتوبوس از روی گوشی‌ام که موقع پیاده شدن از جیبم افتاده بود رد شد. داشت می‌آمد سمت من. دستم را مشت کرده بودم. می‌دویدم. می‌لرزم و چشم باز می‌کنم. به گوشی‌ام نگاه ‌می‌کنم که توی دستم عرق کرده. نوشته‌ام "دلم برایت". پاکش می‌کنم. می‌روم توی هال. انگشت می‌زنم توی ظرف سمنو. نگاهش می‌کنم که چطور کش می‌‌آید.

دست‌هام یخ کرده و گونه‌ها و گردنم گر گرفته. زنگ در را می‌زنند. پاورچین پشت در می‌روم. همسایه‌ی پرحرف و فضول بالایی است که همیشه‌ی خدا هم از یک چیزی شکایت دارد. لابد باز سر شارژ با مدیر ساختمان بحثش شده یا بین پسرش با دختر واحد پنج شکر آب شده و آمده که من وساطت کنم. به خیالش چون من با دختر سلام و علیک هر از گاهی دارم پس لابد می‌توانم کاری کنم. با این‌که هر دفعه آخرش با "ایشالا درست میشه" یا "حرص نخورید برای سلامتیتون خوب نیس" می‌فرستمش خانه‌شان و رسما هیچ‌وقت کاری نکرده‌ام که به دردش بخورد، اما باز پیدایش می‌شود. تنها حدسی که می‌زنم این است که از داشتن گوش کسی که زبانش حوصله‌ی تکان خوردن ندارد خوشحال است. تصمیم می‌گیرم در را باز نکنم. حوله را از روی دیوار برمی‌دارم، دوباره زنگ می‌زند. لباس‌ها را پهن می‌کنم روی شوفاژ تا وقتی که بیرون می‌آیم گرم باشند. برای بار آخر زنگ می‌زند.

دوش را ولرم باز می‌کنم، بیشتر داغ. چشم‌هام را می‌بندم و سرم را رو به پایین می‌گیرم. آب از لای موهام می‌لغزد. چشم‌های خشمناک مرد می‌آید پشت پلک‌هام و لحن تحقیر آمیزش می‌پیچد توی سرم. از نفرت و انزجار پر می‌شوم. صورتم را با دست‌هام می‌پوشانم و چند لحظه همان‌جور بی‌حرکت می‌مانم. زیر هجوم ملغمه‌ای از حس، یک گوشه از مغزم با آن قیافه‌ی منطقی حق به جانب اعصاب خرد کنش نشسته وراجی می‌کند. این‌که اولین بار کی و کجا نفرت را تجربه کرده بودم. این‌که چرا حالا از این مرد این‌قدر متنفر بودم. می‌خواهد مرا مجاب کند که تنفرم ریشه‌ی منطقی ندارد و بهتر است به مرد هم حق بدهم چون لابد شرایط تربیتی و اجتماعی و هزار کوفت دیگر از او همچو آدمی ساخته. و شاید او هم از زاویه‌ی دید خودش حق دارد و آدم خوبی است. سرش داد می‌کشم که خفه شود و گورش را از توی سرم گم کند بیرون. تصمیم می‌گیرد چند دقیقه ساکت شود تا بتوانم دوش گرفتنم را تمام کنم تا دوباره به چزاندنم ادامه بدهد.

حوله می‌پوشم و بیرون می‌آیم. سرد است. بالا پایین می‌پرم و به سمت شوفاژ می‌دوم. هی می‌گویم "می ایست کالت" یعنی که دارم زبان تمرین می‌کنم. بلوز بافتنی نارنجی و شلوار آبیم را می‌پوشم. گرمایشان خوب است. از تیره‌ی پشتم راه می‌افتد بالا و توی دست‌ها و زیر گوش‌هام پخش می‌شود. چشم می‌بندم.

/ 2 نظر / 91 بازدید

Whoops, looks like something went wrong.