زيبايی

 

   دختر نوجوان ، جذاب و بسيار باهوشی بود . در مدرسه ، همه ی معلمان و اکثر دانش آموزان دوستش داشتند ، اما برخی از رفتارها و علايقش برای ديگران عجيب و بعضا مضحک بود . مثلا او ـ بر خلاف اغلب مردم ـ علاقه ی شديدی به موجوداتی مثل قورباغه ، سوسک ، مارمولک ، کرم و ... داشت . و از مشاهده بررسی آن ها ـ بدون آنکه لطمه ای به شان وارد کند ـ لذت می برد .

   روزی در کنار باغچه ی مدرسه شان ، خفاش زخمی و کوچکی يافت . آن را با احتياط در پاکتی نهاد و با شور و شوق بسيار به دوستانش نشان داد . گرچه اغلب آن ها هيچ علاقه ای نسبت به آن موجود کوچک زشت ابراز نکردند ، اما اين موضوع اصلا از شوق و ذوق او نکاست . خفاش کوچک را در بستری از برگ ، در حفره ای که در يکی از درختان مدرسه بود قرار داد ، تا مکانش تاريک و نرم باشد . به کمک يکی از دوستانش ـ که او هم به اين موجودات کوچک علاقه مند بود ـ برای خفاش عزيزش با وسواس بسيار ، اسمی مناسب برگزيد . به پيشنهاد دوستش اسم آن را (( رونی )) گذاشتند .

   روز بعدی که به مدرسه آمد ، يک راست به طرف حفره ی درخت رفت و به (( رونی )) نگاه کرد . قيافه اش کمی درهم رفت ؛ و پس از آنکه به دقت حيوان را نگريست ، متوجه شد که او مرده ! سلانه سلانه و با ناراحتی به کلاس رفت ، جا مدادی اش را با تکه ای کاغذ برداشت و به حياط برگشت . با نقاله اش چاله ی کوچکی در باغچه حفر کرد و (( رونی )) را در آن نهاد . رويش را با خاک پوشاند . قطعه ای چوب پهن از پوسته ی درخت بجدا کرد و با ماژيک روی آن ، اسم ، تاريخ تولد و مرگ خفاش را نوشت . چوب را بر سطح قبر فرو کرد و روی کاغذی نوشت : "ای کاش زيبايی در نگاه تو باشد ، نه در چيزی که به آن می نگری ". کاغذ را هم به تکه چوب چسباند ، به آرامی وسايلش را برداشت و به کلاس رفت ... .

/ 0 نظر / 35 بازدید