نه ساعت و ده دقیقه‌ی بامداد

آفتاب می‌آید*. آفتاب تنبل و بی‌حال صبح زمستان که پشت چشم نازک می‌کند و کج نگاه می‌کند.

دخترک رفته روی دیوار دست انداخته دور گربه که به خودش کش و قوس می‌دهد. دیوارشان کاه‌گلی است هنوز. یکی، میان یک ردیف سنگ و آجر. موی دختر بلوطی است و پشت گردنش آفتاب سوخته. به کرک‌های بی‌رنگ پشت گردنش نگاه می‌کنم توی پس زمینه‌ی قهوه‌ای روشن. می‌گویم بیا نزدیک‌تر می‌خواهم دست کنم توی موهات. و می‌خواهم انگشت بکشم پشت گردنش تا غلغلکش شود و ریز بخندد. می‌گوید به شرطی که بعدش برایم ببافیشان و با آن بند صورتی (اشاره می‌کند به مچ‌بندم) پایینش را پاپیون بزنی.

می‌گویم باشد. می‌داند که گوش نمی‌کنم. می‌داند که همیشه فقط به هم می‌ریزم‌شان. ولی می‌آید. شاید چون همیشه بعدش بهش می‌گویم که با موی ژولیده خیلی قشنگ‌تر است.

 

*مثل وقتی که باران می‌آید. یا برف.

/ 1 نظر / 67 بازدید
منصوره

یا ارحم الراحمین سلام وااای چقدر قشنگ بود خیلی زیبا توصیف میکنی

Whoops, looks like something went wrong.