روایتی از یک سفر- یک

همین که می‌نشینم کمربند پرواز را می‌بندم، لپ‌تاپ را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به ور رفتن به برنامه‌ای که هنوز جواب نداده‌است. ساعت شش و قدریِ صبح است، شب را نخوابیده‌ام و طی مسیر باید یک ساعت و اندی طول بکشد. چراغ‌ها را خاموش می‌کنند و مهمان‌دار دارد آن جلو نشان می‌دهد که اگر در وضع هوای کابین تغییر ناگهانی پیش آمد چه کنیم. آن دیگری، از میان ردیف صندلی‌ها رد می‌شود و کمربندها و پشتیِ صندلی مسافران را چک می‌کند. چشمش که به لپ‌تاپم می‌افتد تا لب باز می‌کند یک لبخند به پهنای صورتم می‌زنم و می‌گویم چشم چشم الان. اجرا می‌کنم، جواب می‌دهد. درش را می‌بندم و سرم را تکیه می‌دهم به شیشه‌ی پنجره. مهمان‌دار را نگاه می‌کنم که حالا دارد روی توضیحات انگلیسی، پانتومیمِ تغییر ناگهانی در وضع هوای کابین را اجرا می‌کند. دارم فکر می‌کنم بینی ظریف و کشیده‌اش توی آن صورت استخوانی ترکیب خیلی قشنگی به هم زده. دچار یک‌جور خلسه‌ی خواستنی‌ام؛ بی‌خوابی شب، دوشِ آبِ گرمِ دم صبح، موهای نم‌دار زیر گرمیِ کلاهِ بافتنی و کابین نیمه‌تاریک و گرم، حسی می‌دهدم به غبارآلودی یک رویا. بلند می‌شویم.

آسمان هنوز کسری از ساعت تا روشنی راه دارد. شهرِ پر خانه و خیابان، نم‌زده و خواب‌آلود است و چراغ‌های روشن حاکی از آن که هنوز برای صبح زود است. از این‌جا که نگاه می‌کنم ماه رو به رویم تکیه زده به شانه‌ی آسمان. تمام نیست، ولی آدم‌گونه‌گی چهره‌ی روزهای تمام بودنش را دارد. همان چشم‌های خمارِ کشیده‌ی نیمه غم‌زده- نیمه آرام، با لبخند ملیح نازک؛ از آن قیافه‌های تسکین دهنده‌ی تمام عیار. البته، به جز این قیافه‌ی واضحی که هروقت به ماهِ تمام یا نزدیکِ تمام نگاه می‌کنم به چشمم می‌خورد، تا به حال یک قیافه‌ی دیگرش را هم تشخیص داده‌ام. چند درجه‌ای که زاویه‌ی نگاه را می‌چرخانم یک صورت عبوس و اخمالو ظاهر می‌شود؛ طوری به نارضایتی دهن کج کرده که انگار حقیقتاً از هرآنچه که می‌بیند دل‌خور است. اما این یکی چهره را فقط وقتی خوب دقت می‌کنم می‌توانم تشخیص دهم. تا اولین نگاه را بهش می‌اندازم و می‌آیم لب باز کنم که بگویم سلام، پشت چند تکه ابر نازک پنهان می‌شود و به ثانیه نکشیده در می‌آید. می‌خندم: سن من از قایم‌باشک بازی گذشته پیرسیاره، ولی می‌فهمم، توی این تنهاییِ آسمان حوصله‌ات باید حسابی سر رفته باشد.

داریم با هم گپ می‌زنیم که اولین اشعه‌ی روشنایی خودش را از لای شکاف‌های شب بالا می‌کشد. کم‌کم رنگ می‌پاشد به تن آسمان. از آن بالای بالا با یک‌جور طوسیِ روشنِ مات شروع می‌کند و لایه لایه رنگ‌های رنگین کمان که خودت می‌دانی، تا می‌رسد به قرمز. این‌جا انگار یک‌باره نظرش عوض می‌شود، قلم‌مو را پاک می‌شوید و فرو می‌کند توی یک رنگ آبیِ نیمه کمرنگِ خیلی براق، و یک نوارِ پهن مماس می‌کند به زیر پای رنگین کمان، تا بالای ابرها. ماه را نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که یعنی قرار است تا چند دقیقه‌ی دیگر به جدال خورشید برود؟ گمان نکنم، فرض سر فرود آوردن و بی‌رنگ شدنش به ذهن نزدیک‌تر است. حالا ببینیم.

یک توده‌ی ابر تیره بهمان نزدیک می‌شود، هواپیما شروع می‌کند به تکان‌تکان‌های کوچکِ زیاد. دیری نمی‌گذرد که از توده خارج می‌شویم و همه‌چیز دوباره آرام می‌شود. میفتیم بالای یک فرش از ابرهای رنگ به رنگِ تیره و روشن. هوسِ همیشگیِ فرو رفتن در این توده‌های پنبه‌ای در سرم جان می‌گیرد. خودم را تصور می‌کنم که شیرجه زده‌ام آن‌جا و حسابی سرد و یخچالی است. کمی چنگ می‌زنم به تن ابرها و بعد به پشت دراز می‌کشم همان‌جا و خوب صبر می‌کنم تا سرما بدود از میان لایه‌های گوشت و پوست، تا استخوان و مغز استخوانم، و تعلیق شوم میان بودن و نبودن. برمی‌گردم از خیال. هوا دارد روشن‌تر می‌شود؛ یک لایه‌ی نازک از نور نشسته روی تن ابرها و تمام رنگ‌های رنگین کمان دارد محو می‌شود توی آبی براق آسمان. ماه را نگاهش می‌کنم. اجزای صورتش در هم ریخته و دارد بی‌رنگ می‌شود کم‌کم. پس این خورشید کجاست؟ نورش هوا را این‌قدر روشن کرده پس چرا خودش سروکله‌اش پیدا نمی‌شود؟ یکهو به صرافت میفتم که وقتی به جنوب می‌رویم و ردیف صندلی من سمت راست هواپیماست، اصلا قرار نیست از پنجره طلوع را ببینم. سر می‌چرخانم به چپ، از پنجره‌های آن سمت نور پاشیده داخل. پس چند دقیقه‌ای هست که طلوع کرده، درست در امتداد خط دید ماه. نگاهش می‌کنم، فرقی نکرده. پس سهم من از طلوع، تویی که جان می‌بازی...

ادامه دارد...

/ 7 نظر / 61 بازدید
امیرحسین

خیلی دوست دارم بتونم اینجوری دور و برم رو نگا کنم آدم بتونه به این قشنگی اتفاقاتی که براش میفته رو توصیف کنه در واقع اتفاق خاصی هم نیفتاده وای اونقدر قشنگ توصیف می شند که وقتی می خونی شون میگی کاش من هم بتونم چنین لحظاتی رو تجربه کنم غافل از اینکه شاید هر روز، هر ساعت یا هر لحظه ای که می گذره را میشه همین طور توصیف کرد مهم اینه که بهشون توجه کنی

فاطمه

پس سهم من از طلوع، تویی که جان می‌بازی...

بهار

آدمو به فکر فرو میبری!!!! شخصیت جالبی داری رضوان جون! دوست داشتنی [لبخند]

مامان

براستي كه اين كلمات چه زيبا نغمه مي سازند و با ناز و كرشمه، نوازش جملات را تا عمق وجود ما مي تازند و مي كاوند. راستي تو مرا نديدي؟ كنارت بودم. همان لحظه كه صادقانه همه را به تصوير مي كشيدي . تعجب ميكني ؟ نه باور داري. يقين دارم. بسيار زيبا راه را رفته اي و من سعي كردم در كنار نوك مداد رنگي زيبايت و با آرامي در سايه اش تنم را به لطافتش بسايم.عالي بود.موفق باشي گلم[قلب]

ریان

خیلی خوشم اومد خصوصا این تیکه ش: سن من از قایم‌باشک بازی گذشته پیرسیاره، ولی می‌فهمم، توی این تنهاییِ آسمان حوصله‌ات باید حسابی سر رفته باشد.

پروانه

توصیفها خیلی خوب بودند.. اما جمله ی آخر خیلیییی خوب بود:)

پروانه

توصیفها خیلی خوب بودند.. اما جمله ی آخر خیلیییی خوب بود:)

Whoops, looks like something went wrong.