آسمان غم آلود

   

   20 روزی از شب يلدا می گذشت ، اما هوای بهاری آن روزها و ابرهای پربارانش ، نشانی از زمستان سرد و سپيد نداشت .

   آن روز ، دل آسمان خيلی گرفته بود ؛ ابرها چنان فرايش گرفته بودند ،‌ که گويی خيال داند تا ابد ، بی وقفه ببارند . اما آسمان ساکت بود . دم نمی زد . اشک هم نمی ريخت . خاموش و بی صدا ، بر سر مردمان گسترده بود ؛ با بغضی دردناک در گلويش . ولی او نتوانست سنگينی بغضش را بيش از غروب آفتاب تحمل کند . همين که آفتاب هميشه روشنش رفت ، تاب تحملش به پايان رسيد . آرام آرام شروع به اشک ريختن کرد و با گذشت زمان ، پنداری که غم هايش فزونی می يافت يا شرمش تقليل . با شدت يافتن اشک هايش ، لاجرم پرصدا تر می گريست . تا آن جا که نيمه شب ، های های گريه اش ، زمين و زمان را زير و زبر می نمود و ناله و فغانش ، جگر خلق را می خراشيد .

   آن شب ، آسمان تا صبح از گريستن بازنماند ؛ سحرگاه ، فراغ بال و سبک شده بود و با خوشحالی ، به گل های نوشکفته لبخند می زد .

/ 0 نظر / 31 بازدید