مدرسه ی عمر ، درس تجربه

 

سلام . امروز می خواهم از سواد بنويسم ؛ از اين که برخی انسان ها ، ذاتا باسوادند . گرچه خواندن و نوشتن نمی دانند ،‌ اما تعابيرشان از هر شاعری ماهرانه تر و تجزيه و تحليل هايشان از مسائل مختلف فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و حتی سياسی ، از هر مفسر درس خوانده ای هوشمندانه تر است . شبه داستان زير ، کاملا واقعی است( عين آن را از زبان گفتار به زبان نوشتار برگردانده ام )، مادر داستان ، خواندن و نوشتن نمی داند اما به راستی ، حرف هايش ، سخنان يک انسان بی سواد است ؟

بيش از شصت سال از عمرش می گذشت . مادری مهربان ، عاشق و دلسوخته بود . روزی بچه ها و نوه هايش در خانه اش جمع شده بودند . هنگام خداحافظی ، دخترش به رسم تعارف گفت : (( ببخشيد که مزاحمتان شديم )) . مادر جواب داد : (( چه چيز را ببخشم عزيزم ؟ پدر و مادر ،‌جوانی خود را به فرزندانشان می بخشند و به هنگام پيری ، تنها و ناتوان در خانه می مانند ؛ هميشه به انتظار فرزندانشان هستند ، که بيايند و با حضور خود ، خانه ی قديمی والدينشان را گرما وطراوت بخشند . چگونه می توانی خود و بچه هايت را مزاحم بنامی ؟ )) . يکی از نوه ها ، تمام آن شب را به سخنان مادربزرگ می انديشيد و نمی دانست ، چه زمانی حرف های او را با تمام وجود حس خواهد کرد ؟

/ 0 نظر / 23 بازدید