افسانه، افسانه...

گفت: فکر کنم عاشق شده‌م.

جواب دادم: خوشا حال و خوشا وقت دو مفتون و دو دلداده، که غیر از عشقشان گیتی بود افسانه افسانه...

گفت: ولی نمی‌خوام بهش بگم. نمی‌خوام بفهمه. این که نمی‌دونه و تماشاش می‌کنم. این که با دیدنش قلبم پر می‌زنه و متوجه نمی‌شه. این‌که دستام یخ می‌کنه و حس نمی‌کنه. برای من عشق همیشه یه فرایند یه طرفه بوده، تو که می‌دونی. من اینجوریش رو دوست‌تر دارم. بدون توقع، بدون مسئولیت، بدون ترس از شکستن. رها.

گفتم: عاشق نشدی که اینجور عاشقی یادت بره.
و دلم خواست ادامه بدهم: فکر نمی‌کنم که هیچ‌وقت هم بشی.
ولی نگفتم. ترسیدم لحنم گله داشته باشد، بو ببرد که عاشقش هستم.

 

پ.ن: این بیت بالا، این لحن افسانه، افسانه گفتنش دل مرا برده دیروز تا حالا. دلم می‌خواست یک متنی بنویسم که بتوانم این را یک جاییش بگذارم. قصه بافتم. واقعی از آب در آمد. گیرم که من تو باشد، یا او، یا یکی دیگر.

/ 0 نظر / 71 بازدید