چهار فصلِ عاشقی

یک سال پیش بود، کمتر یا بیشتر که جایی نوشتم: آیا علاقه، حاصل رویاروییِ خودِ پنهان و مشترک آدم هاست؟ حاصل دیدنِ خود، در بودنِ دیگری؟ حاصل نهادنِ آینه‌ای برابر آینه‌ای و به تماشا نشستنِ خودِ زلال من، خود زلال تو، خود زلال ما که در موازی دو آینه به بی‌نهایت می‌رود؟

یا جای دیگری نوشتم: هرچه بیشتر می‌گذرد، بیشتر در می‌یابم که از عشق چیزی نمی‌دانم. نه از عشق و نه از عاشقی کردن.

هنوز هم به همان حالِ پارم، کمتر یا بیشتر...

گمانم حکایت علاقه، دوست داشتن، عشق یا هر آن‌چه بنامی‌اش، با مخاطب خیلی خاص، حکایت یک روییدنی است، از دانه‌گی تا اوج. اگر باغبان نبوده باشی یا پای قصه‌ی باغبانان ننشسته باشی:

تماشای جوانه زدنش در روزهای اول بهار، تجلی شور است و نشاط. تجلی تپیدن و شادمانی. برافروختگی و دست‏افشانی. که می‌خواهی هر روز به سر انگشت خیال، با تمام لطافت احساس، لمس کنی شاخک‌های تُرد و نازکش را و سر تا پا هیجان و ذوق شوی از لحظه لحظه‌ی قد کشیدنش. تا در اردی‌بهشت و خرداد، که شکوفه بارانِ رنگارنگش به خلسه ببرد خیالت را و لم بدهی کنارش و تماماً چشم شوی برای دیدنش، اصلا ببلعی‌اش با برق چشمانت. و چنان مست باشی که اصلا ندانی که از کدام روز، شکوفه‌ها تن دادند به رنگ باختن، به جمع شدن و پژمردگی. و به خود که می‌آیی هر لحظه‌ی این روزهای به هیئت مرگ، هزار سال است انگار. تماشای تن ظریف شکوفه‌ها که زیر گرما پیر می‌شوند، طاقت ایوب می‌خواهد انگار...

باید ایوب باشی تا برسند روزهای دیگر. روزهای برآمدنِ خواب آلوده‌ی تنِ کوچکِ گرم‌رنگی از میان بازوهای چروکیده‌ی گلبرگ‌ها. روزهای پا گرفتن موجودِ کوچک شیطنت بارِ گِردِ خواستنی. روزهای رنگ باختن و رنگِ نو آوردن. بالیدن زیر نوازشِ گرم و پرنورِ آفتاب. روزهایی که هر لحظه می‌لرزد دلت، مباد که برود شیرینیِ این تنِ کوچکِ خواستنی بر باد. روزهای بوییدن و بوسیدن و نوشیدن از چشمه‌ی شراب. و به خدمت گرفتن تمام حواس، مباد که رنگی، بویی، نرمیِ لطافتِ تنی از دست برود و نچشیده باشی‌اش. و نوشیدن و نوشیدن و سرمستی. و باز غرق شدن در چنان گیجی که هیچ ندانی کدام وقت چشمه‌ی شراب هم از جوشیدن باز ایستاد؛ تا مجبور شوی در خماری چشم بدوزی به سبزی پررنگ برگ‌های رسیده و التماسشان کنی تا چشمه‌هایی را که میان بازوانشان پنهان کرده‌اند بر تو بگشایند. و آن‌ها هیچ نداشته باشند جز سبزی پر نشاطشان را که هدیه کنند به چشم‌هایت و هر لحظه زردتر، هر لحظه سرخ‌تر، هر لحظه خشک‌تر. و برای تو که دانه دانه‌ی برگ‌ها را به التماس نگاه می‌کنی، هر لحظه‌ی این روزهای به هیئت مرگ، هزار سال باشد انگار. و تماشای جان دادن سرسبزی، طاقت ایوب می‌خواهد انگار...

و باز باید ایوب باشی که برسند روزهایِ هزار رنگِ پیچیدن باد، میان موهای بدونِ تابِ برگ‌ها. که همه تن چشم شوی برای دیدن، پا شوی برای قدم زدن، گوش شوی برای لذت بردن از ارکستر برگ‌ها زیر قدم‌ها. و باز طاقت بیاوری رفتن این یکی و آمدن روزهایی که حقیقتا تجسم مرگ‌اند. نه جوانه‌ای، یا شکوفه‌ها و میوه‌ها، نه خودنماییِ رنگارنگ سبزی و سرخیِ برگ‌ها، نه حتی اشاره‌ای به نشانه‌ی امید. هیچ، جز یک تنِ خشکیده‌ی عریان. گاه کفن پوش و باز عریان. بی هیچ زینت و دلبری. بی هیچ قدرتی. اصلا باید خودِ صبر باشی که تاب بیاوری این روزها را و از پایِ او جُم نخوری. تردید نکنی. به قصد رفتن به او پشت نکنی، دور نشوی. و باز از آن بیشتر، حتی نوازشش کنی و در گوشش سرود امید بخوانی. و سخت‌جانی و مبارزه‌اش را بستایی. به قامتی که دیگر محکم شده دست بکشی و بودنش را تحسین کنی. باید خودِ صبر باشی که ایمان بیاوری به تکرار فصل‌ها، تو که باغبان نبوده‌ای و پای قصه‌ی باغبانان هم ننشسته‌ای. باید خود صبر باشی که دریابی زیبایی پنهان زمستان را و ایمان بیاوری به شروع دوباره‌ی بهار.

و حکایت عشق، حکایت زندگی است انگار. و من هنوز، هر روز بیشتر، در می‌یابم که هیچ نمی‌دانم، نه از عشق و نه ‌از عاشقی کردن.

 

پ.ن: این مطلب یک تقدیمی است؛ به دو انسان خیلی عزیز، ولی طبیعتا نه با مخاطب خاص.

پ.ن دوم: بعد از سال ها دوباره اینجا نوشتم. وبلاگ یاهوپالس با تمام نیم بندیِ امکاناتش برای گاه نوشته هایم چندان هم بد نبود در این یک ساله ی اخیر. اما بسته شد و افتتاح یک وبلاگ درست و حسابیِ جدید، تعهد نوشتن می خواهد که فعلا بی نصیبم. به علاوه، من و دخترکی که شانزده-هفده سالگی ام بود هم جای هم را در این خانه تنگ نمی کنیم؛ اینجا هنوز هم خانه ی اوست و من مهمان!

/ 5 نظر / 64 بازدید
ع . آ

عجب متنی بود... درصد CPU usage مغزم روی 100 بود.[ناراحت][ناراحت]

عطا

من قبلا زیاد گفتم قلمتون خوبه و توصیف و تشبیه ها بسیار به جا و رساست و کلا روون و یکدست و فلان و بیساله... حالا میخوام یه چیز جدیدتر بگم؛ من هم از عشق چیز زیادی دستگیرم نشده تا حالا.. اما احساس میکنم هر چه در فرهنگ های ملل مختلف جهان و به خصوص حتی در همین فرهنگ و سنت ادبی و تاریخی خودمون بیشتر عمیق بشیم متوجه میشیم یک چیز در بحث عشق مشترکه، و اون هم نسبتیه که عشق با مبحث تن و زیبایی داره! غیر از بعضی استثناهای بسیار نادر (مثل عشق شمس و مولوی!) ما مورد قابل توجهی از توصیفات شعرا از عشق سراغ نداریم که خالی از پدیده ی تن، چهره، زیبایی ظاهری و امثالهم باشه. حالا اینو چرا میگم؟ واسه این که احساس میکنم در نوشته ی شما هم توصیفاتتون از عشق چیزی در امتداد همون سنته (سنتی که من یکی خیلی باهاش حال میکنم!! :)) یعنی وقتی جایی میگید: "تماشای تن ظریف شکوفه‌ها که زیر گرما پیر می‌شوند، طاقت ایوب می‌خواهد انگار..." این یک جور توصیف عینی و جسمیه که توی کل متن شما هم جریان داره و به موضوع مورد بررسیتون، یعنی عشق، هویت فیزیکال میده!

عطا

[ادامه...] خلاصه این که من با این هویت فیزیکاله خیلی موافقم! و این که اگه ما اینو مبنای مشترک تعریفمون از عشق قرار بدیم یک اتفاق جالبی می افته و اون اینه که دقیقا چهار فصل گونگی ِ عشق رو روش به راحتی می تونیم اپلای کنیم! یعنی چی؟ یعنی این که راحت میگیم بدن تا وقتی در بهار خودشه جوانه های خوشگل و نرم و ظریفی از پدیده ی عشق رو می بینیم و وقتی بدن به حالتی تابستانی، گرم، امن و بارور میرسه حالا نوبت مود فصل بالندگی و سبزینگی عشقه و به همین سیاق از برای زردی پاییز و سردی زمستان بدن و عشق رو با هم متناظر میکنیم! این گونه برقراری تناظر ممکنه صدای خیلی از تریپ عرفان-پسندهای رادیکال رو در بیاره ها! ولی از توی آثار عارف ترین و خشک ترین و حتی فقیه ترین ادبای ایران هم میشه فکت های قابل توجهی از این جور نگاه به عشق استخراج کرد... اساسا با جمله ی شما در باب یکسانی پدیده ی عشق با زندگی بسیار موافقم! اصلا همین یکسانی است که به ما اجازه میده هزار جور مختلف بتونیم اون رو بفهمیم و هر بار با یک گفت و گوی ساده، با یک پست وبلاگی کوتاه یا با یک شعر زیبا یک فهم جدید از این مفهوم به دست بیاریم

منصوره

سلام رضوان جونم عالی بود گلم[گل] خصوصا فصل آخر [قلب]

زهره

:) مثه همیشه، نظرمو که میدونی ;)

Whoops, looks like something went wrong.