روایتی از یک خیابان‌گردی- یک

 

پیش‌نوشت: هم‌زمان با خواندن این چند خط، این آهنگ را هم گوش کنید. از آلبوم گاه و بی‌گاه، علیرضا مرتضوی.

بر امواج نوا

دکمه­‌های پالتو را تا بالا می­‌بندم و از باشگاه می­‌زنم بیرون. آسمان نیمه­‌ابری است و هوا به نسبت روزهای قبل گرم­‌تر شده. مثل اواخر فروردین، اوایل اردی­بهشت. دستم را توی جیب­‌های پالتو گم می­‌کنم، سرم را عقب می­‌دهم و یک نفس عمیق می­‌گیرم. آهنگ دیشب به یادم می­‌آید؛ همان که چند ده باری گوش کردمش پشت به پشت. جیب­‌هایم را دنبال هدفون می­‌گردم و خدا خدا می­‌کنم که باشد. هست. سیم­‌ها را قایم می­‌کنم زیر روسری و پالتو و راه می­‌افتم. شروع می­‌کند به نواختن. گام­‌هایم را هماهنگ می­‌کنم با مضرابش. می­‌پیچم توی یک کوچه­‌ی خلوت.

فرود می­‌آید و اوج می­‌گیرد، کند می­‌روم و پا تند می­‌کنم.

مضراب می­‌لغزد؛ نگاهم روی چین­‌چینِ پیراهن ابرهای روشنِ روبه­‌رویم می­‌لغزد.

می­‌رود و باز می­‌گردد، سرم تاب می­‌خورد توی هوا، چپ، راست.

مکث می­‌کند، نفس حبس می­‌کنم؛ رها می­‌کند و رها می­‌کنم.

موج برمی­‌دارد ریز ریز، دست­‌ها را از دو طرف باز می­‌کنم و موج برمی­‌دارم...

به خیابان می­‌رسم. یک پلیس سیاه­‌پوش عرض کوچه را طی می­‌کند، می­‌بینمش و نمی‌بینمش، دست­‌ها را می­‌اندازم و می­‌گذارم توی جیب­‌ها، تا مثل دو ماهی توی تُنگ، مَعلق بزنند آن­جا. می­‌زند و می­‌روم. پیر‌زنی از روبه­‌رو می­‌آید، چپ­‌چپ نگاهم می­‌کند و رد می­‌شود. شانه بالا می­‌اندازم و راهم را می­‌روم، موزاییک­‌های پیاده­‌رو را می­‌شمارم؛ یک یک، دو یک، تا زیر طاق یک ردیف مغازه. بوی میوه­‌فروشی را هم­گام سنتور، پله­ پله ­پله بالا می­‌کشم تـا ته، رها می­‌کنم. سرم را توی لوازم تحریری می­‌کنم، با گردن کج زل می‌زنم توی چشم­‌های خواب­‌آلود مغازه­‌دارش. می‌خندم، جا می­‌خورد و می­‌خندد، یک کام عمیق می­‌گیرم و بیرون می­‌آیم. چشم می­‌بندم برای یکی دیگر، یک، دو، پوف... تندیِ ادویه­‌جاتِ عطاری می­‌رود به خورد همه نایژک­‌هایم، به سرفه می­‌افتم. گام برمی‌دارد، گام برمی­‌دارم. می­‌رقصد و می­‌رقصم. دُور می­‌زند. دُور می­‌زند. می­‌پیچم توی یک نیم کوچه. چشم می­‌بندم. روی یک پا بلند می­‌شوم و چرخ می­‌خورم، چرخ. فرود می‌آید و دارم فرود می­‌آیم که تق! از خلسه می­‌پرم. مردی با موهای جوگندمی زل زده توی صورتم، سرتا پایم را ورانداز می­کند و هر میزان سرزنش که می­‌داند را از توی چشم‌هایش می­‌پاشد به لباس­­‌هایم. سعی می­‌کنم پاک بی­‌اعتنا نگاهش کنم، لباس‌هایم را می­‌تکانم، رو برمی­‌گردانم و راه می­‌افتم. می­‌زند و می­‌روم...

/ 3 نظر / 67 بازدید
ریان

سلاااااااااااااام قشنگ بوووود

نگین

خیلی قشنگ بود :)

Whoops, looks like something went wrong.