روایتی از یک خیابان‌گردی- دو: یک عمارت

برمی­‌گردم به ردیف مغازه­‌ها، چشم می­‌دوزم به دست­‌های پینه­‌دوز و بالا می­‌کشم بوی چرم کفش­‌هایش را، عبور می­‌کنم از کنار مغازه­‌ای که جلوی درش پر است از کیسه‌های ذغال و نی­‌قلیان. چشمم می­‌خورد به یک خروجی به یک محوطه­‌ی باز. یک عمارت قدیمی، نیمه مخروبه. عمارت ملک.

وارد می­‌شوم. نگهبان آن­‌سوتر ایستاده ولی نباید متوجهم شده باشد. ورودی به یک هزارتو از گیاهان به هم تنیده می­‌بَرَد. از جنس چیزی است شبیه پیچک که به خودش تنیده­‌باشد، بارها و بارها، و دیواره­‌هایی را شکل داده­‌باشد. از میان بازوهای پیچ در پیچش جابه­‌جا گل­‌هایی هم سر بیرون آورده­‌اند. دیواره­‌ها قدری از قد من بلند­تر هستند. راه می­‌افتم به دنبال ورودی ساختمان. چندباری از خروجی­‌های اشتباه خارج می­‌شوم و دوباره به داخل هزارتو برمی­‌گردم تا پلکان ورودی را پیدا می­‌کنم. از این نزدیک خوب هم قد بلندی­ ها. پیش­‌خوان، پلکان و در چوبیِ ورودی با فلزکاری­‌های رویش به یاد فیلم­‌های اروپای قرون وسطی می­‌اندازدم. جایی خواندم ملک­‌التجار این سبک معماری را در یکی از سفرهایش به فرنگ دیده و معمارانش را هم از همان­‌جا آورده. پله­‌های کوتاه را یکی یکی، دوتا یکی بالا می­‌روم. درِ نیمه­‌باز را هل که می­‌دهم صدای قیژش در گوشم می‌پیچد. یک هال بزرگ با دیوارهای نقاشی شده. حکایت عشق، حکایت رزم. آن روبه­‌رو یک در چوبی است با رنگ صورتی، با دستگیره­ و قاب‌های طلایی. با احتیاط بازش می‌کنم. یک سالن پذیرایی رسمی با اثاثیه مجلل، سقف و دیوارها گچ­‌کاری، آینه‌کاری و نقاشی شده. در را می­بندم. دور تا دور هال پر است از درهای جورواجورِ کوچک و بزرگ، و پنجره­‌های پرنورِ رنگارنگ. رنگ گرم و قیافه­‌ی رمزآلود پلکانی که پیچ می­‌خورد و به طبقه­‌ی بالا می­‌رود به سوی خود می­‌کشاندم.

این بالا هم یک اتاق پنج دری هست، خودمانی­‌تر و کوچک­‌تر از سالن پایین. دختر جوانی دارد جارو می­‌کشد و زن دیگری توی آینه ها می­‌کند، دستمال گل‌داری را رویش می­‌کشد، نگاهی می­‌اندازد و انگار که راضی نباشد دوباره ها می­‌کند. یک لکه­‌ی سمج حوصله­‌اش را سر می­‌برد؛ به دختر بُراق می­‌شود که دِ یالا، چقدر لفتش می­‌دهی یک جاروی ساده را. دختر لب ورمی­‌چیند و سرسری­‌تر از قبل جارو می­‌کشد. بیرون می­‌روم و در را می­‌بندم.

به دو برج دیده­‌بانی که از پایین دیده­‌بودم نگاه می­‌اندازم، مثل دیگر بخش­‌های عمارت قرینه ساخته شده­‌اند، یکی در چپ دیگری در راست. توی یکیشان یک پسر جوان ایستاده با لباس خاکی رنگ پاکیزه‌ای، راستِ قامتش. کلاهش را صاف گذاشته و حمایل تیره رنگی را اُریب یله داده روی سینه­‌اش. سینه سپر کرده، محکم قدم بر می­‌دارد و ناحیه دیده­‌بانی­‌اش را خوب زیر نظر دارد. در برج دیگر پیرمردی نشسته با لباسی که پیش­‌ترها شبیه لباس همان جوانک باید بوده باشد. مرا به یاد فانوس­‌بان قصه­‌ی شازده کوچولو می­‌اندازد؛ همان که سیاره­‌اش دقیقه­‌ای یک بار خورشید را دور می­‌زد و دستور داشت که فانوس را با طلوع و غروب خورشید خاموش و روشن کند. همان که در زندگی پی یک چرت خوابِ محال بود. دیده­‌بان نشسته روی یک کرسی چوبی، سرش را یک­‌وری تکیه داده به دست­‌های استخوانی­‌اش و خیره شده  به یک ناکجای دور. قدم می­‌گذارم توی برجش. چشم می­‌چرخانم روی ستون­‌ها و سقفِ گلی. جای دنجی است و روی چندین محله از شهر دید دارد. حتم دارم هستند شب­‌هایی که کسی از اهالی خانه دیده­‌بان را دست به سر کند تا چند دقیقه­‌ای زیر این طاق خلوت کرده باشد. هرچند الان روز است و حکایت روزها فرق دارد. 

از این­‌جا که ایستاده­‌ام پشت سرم یک ستون است و پشت آن یک اتاق سه دری. اتاقِ خانم، ماه‌نساء...

پی‌نوشت: همچنان ادامه دارد...

/ 0 نظر / 63 بازدید

Whoops, looks like something went wrong.